الخافض داری به چی نگاه می کنی؟ نکنه به این فکر می کنی که چرا از قلب به این بزرگی یمان فقط تکه ای کوچک را برای تو کنار گذاشته ایم !!! یا اینکه چرا در وسعت نگاه چشم هایمان از تو اثری نیست!!!
المحصی می خواهم نصیحتی بهت بکنم ، اگر فقط یک بار آن باطن عریانت را نشانمان می دادی اینگونه از نگاهمان محو نمی شدی . اگر فقط یک بار فرصت لمس کردن دستانت را به ما ( هرمس و تو) می دادی و اجازه می دادی انگشتانمان را در انگشتانت گره کنیم شاید سهم بیشتری از قلبمان می برید. قلبی که اشباه شده از عشق غییر تو .
الحی این را بدان که نباید ما ( هرمس و تو) را سال ها برای دیدنت بعد از تولد چهارم به انتظار محکوم می کردی . المبدی تو حق نداشتی که آن گناه آلود دوزخی را از دیدن خودن محروم کنی ، چون فرصت به دامن آویختنت را از او گرفتی واین حق الناسی است بر گردن تو.
المنعم این دیگر نصیحت نیست بلکه فریاد و دادخواهی از توست ، از تویی که هنوز نمی دانی ما آقدر ضعیف هستیم که تا چیزی را لمس نکنیم نمی توانیم باورش کنیم برای همینه که در ابتدا حاظر بودیم یک ( چیز)ی بودی تا بتوانیم لمست کنیم ، ببویمت ، سیر نگاه کنیم و دوست داشتنتو به همه نشون بدیم و از فرط دوست داشتنت تو را به سینه بچسبونیم تا از نفس بیافتیم و چشم هامون را ببندیم و مژه هامون را به هم گره بزنیم. آره می خواستیم نفس مون را توی سینه حبس کنیم و از خوشحالی داشتنت چشم هایمان را ببنیدم . ( بستم)!!!
الظاهر حالا که چشم هایم را بستم انگار خیلی جاها لمست کردم و خیلی وقت ها بوت کرده بودم ،انگار خیلی زمان ها بود که به چشم هات خیره شده بودم و خیلی موقع ها پچ پچ صداتون توی گوشم احساس می کردم . مثل امروز ، امروز هم صدام می کردی درسته ؟! حتم دارم صدایی که از برگ های زرد و قرمز زیر پام می آمد نجوای تو بود . حالا که چشم هایم را بستم می فهمم بویی که از جانماز بی بی میآد بوی توست .حالا که مژه هایم به هم گره خوره متوجه می شم که این گرمای دستان تو بود که در انگشتان سردم رسوخ می کرد و هدایتم می کرد تا دست نیازمندی را در دستان تو قرار دهم تا بی نیازشان کنی.
و حالا که چشم هایم را باز می کنم دلم می خواهد این خیال واهی را از ذهنم پاک کنم که : روزی این انتظار به سر میاد که از پست سر دست کسی را روی شانه هایم احساس کنم و او مرا به اسم صدا بزند و همین که سرم را برمی گردانم چشمانم به . . .
گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
با تمام نادانیم این را خوب می دانم که این چرندیات ارزش نظر دادن را ندارد .
برای مرده پرستی قیصر
این منم در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک ، ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست باورم نمی شود
خوب می شناسمت در خودم که بنگرم
این تویی ، خود تویی ، در پس نقاب من
این مسیح مهربان ، زیرنام قیصرم
قوم و خویش من هم از قبیله غمند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم
سال ها دویده ام از پی خودم ولی
تا به خود رسیده ام ، دیده ام که دیگرم
در به در به هر طرف ، بی نشان و بی هدف
گم شدم چو کودکی در هوای مادرم
راستی چه کرده ام ؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است ، من به فکر دیگرم
