تبليغاتX
زخم های هرمس

 

نوشته های پیشین
 حق الناسی بر گردن الحق
خدایان گناه آلود
الخالق ِ فراموش شده
زجه های رب
توطئه خداوند
آیه های شک بر انگیز و پُر تردید!!!
کاسه های زنجیر شده سقاخانه
متهمی به نام عزوجل
خودکشی (ع )ها
خدا ناجوانمردانه بزرگ است
مسلمانان به بهشت نمی روند!!!
لکه های ننگ روی دامن ذوالجلال
ظاهر تو


 

 

 

زخم های هرمس

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

(( ۱۵۹))

الخافض داری به چی نگاه می کنی؟ نکنه به این فکر می کنی که چرا از قلب به این بزرگی یمان فقط تکه ای کوچک را برای تو کنار گذاشته ایم !!! یا اینکه چرا در وسعت نگاه چشم هایمان از تو اثری نیست!!!

 المحصی می خواهم نصیحتی بهت بکنم ، اگر فقط یک بار آن باطن عریانت را نشانمان می دادی اینگونه از نگاهمان محو نمی شدی . اگر فقط یک بار فرصت لمس کردن دستانت را به ما ( هرمس و تو) می دادی و اجازه می دادی انگشتانمان را در انگشتانت گره کنیم شاید سهم بیشتری از قلبمان می برید. قلبی که اشباه شده از عشق غییر تو .

الحی این را بدان که نباید ما ( هرمس و تو) را سال ها برای دیدنت بعد از تولد چهارم به انتظار محکوم می کردی  . المبدی تو حق نداشتی که آن گناه آلود دوزخی را از دیدن خودن محروم کنی ، چون فرصت به دامن آویختنت را از او گرفتی واین حق الناسی است بر گردن تو.

المنعم این دیگر نصیحت نیست بلکه فریاد و دادخواهی از توست ، از تویی که هنوز نمی دانی ما آقدر ضعیف هستیم که تا چیزی را لمس نکنیم نمی توانیم باورش کنیم برای همینه که در ابتدا حاظر بودیم یک ( چیز)ی بودی تا بتوانیم لمست کنیم ، ببویمت ، سیر نگاه کنیم و دوست داشتنتو به همه نشون بدیم و از فرط دوست داشتنت تو را به سینه بچسبونیم تا از نفس بیافتیم و چشم هامون را ببندیم و مژه هامون را به هم گره بزنیم. آره می خواستیم نفس مون را توی سینه حبس کنیم و از خوشحالی داشتنت چشم هایمان را ببنیدم . ( بستم)!!!

الظاهر حالا که چشم هایم را بستم انگار خیلی جاها لمست کردم و خیلی وقت ها بوت کرده بودم ،انگار خیلی زمان ها بود که به چشم هات خیره شده بودم و خیلی موقع ها پچ پچ صداتون توی گوشم احساس می کردم . مثل امروز ، امروز هم صدام می کردی درسته ؟! حتم دارم صدایی که از برگ های زرد و قرمز زیر پام می آمد نجوای تو بود . حالا که چشم هایم را بستم می فهمم بویی که از جانماز بی بی میآد بوی توست .حالا که مژه هایم به هم گره خوره متوجه می شم که این گرمای دستان تو بود که در انگشتان سردم رسوخ می کرد و هدایتم می کرد تا دست نیازمندی را در دستان تو قرار دهم تا بی نیازشان کنی.

و حالا که چشم هایم را باز می کنم دلم می خواهد این خیال واهی را از ذهنم پاک کنم که : روزی این انتظار به سر میاد که از پست سر دست کسی را روی شانه هایم احساس کنم و او مرا به اسم صدا بزند و همین که سرم را برمی گردانم چشمانم به . .  .

گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است

با تمام نادانیم این را خوب می دانم که این چرندیات ارزش نظر دادن را ندارد .

 

 برای مرده پرستی قیصر

 

این منم در آینه یا تویی برابرم؟
ای ضمیر مشترک ، ای خود فراترم!
در من این غریبه کیست باورم نمی شود
خوب می شناسمت در خودم که بنگرم
این تویی ، خود تویی ، در پس نقاب من
این مسیح مهربان ، زیرنام قیصرم
قوم و خویش من هم از قبیله غمند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم
سال ها دویده ام از پی خودم ولی
تا به خود رسیده ام ، دیده ام که دیگرم
در به در به هر طرف ، بی نشان و بی هدف
گم شدم چو کودکی در هوای مادرم
راستی چه کرده ام ؟ شاعری که کار نیست
کار چیز دیگری است ، من به فکر دیگرم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/01ساعت 13:2  توسط هرمس

(( ۱۵۹)) 

 

الخالق وقتی اولین با حضورت را حس کردم ، و تو را دیدن را آموختم ،ناگهان پرده و حجابی از چشمانم کنار رفت و درخشندگی خاصی را در چشمانم احساس کردم . درست مثل زمانی که اولین صحنه ی مستحجن را دیدم آن زمان هم حس کردم پرده ای یکباره از چشمانم فرو ریخت و درخشندگی گناه آلودی در چشمانم شکل گرفت.

الحفیظ وقتی اولین بار نگاهم به نگاهت افتاد حس گرما بخشی را در درونم احساس کردم گرمی خاصی بود درست مثل زمانی که اولین جرعه ی عرق سگی را سر کشیدم ، آن زمان هم جگرم از گرما سوخت و گرمایی تازه و جدید را در درونم احساس کردم.

المنعم وقتی اولین بار نماز صد رکعتی را تمام کردم حس رهایی و سبکی داشتم نمی دانم شاید دویست سجده منگم کرده بود ولی هرچه بود درست شبیه زمانی بود که اولین بار شروع به کشیدن حشیش کردم آن زمان هم حس سبکی و رهایی داشتم.

المتعالی خوب می دانم وقتی به خانه ات کعبه دست می کشم چه حسی دارم  و یاد چه چیزی می افتم ، حس دست کشیدن به خانه ی سرد و بی روحت درست مثل لمس کردن اندام سرد و عرق کرده و بی روح یک نامحرم است.

المقیت بیشتر از همه از روزه گرفتن و دعای سحر و شب زنده داری برای تو لذت می برم شاید دلیلش این باشد که خاطره ای دور را برایم زنده می کند . خاطره ی گناهان شبانه در خلوتگاه.

البصیر زمانی که اولین بار صدایم کردی را خوب به یاد دارم ، به مثال دیوانگان به جستوی صدایت می پرداختم و هرچه بیشتر می گشتم از صدایت دورتر می شدم . چقدر این خاطره مرا به یاد آن روز می اندازد ، همان روزی که او ( ابلیس) صدایم می کرد آن روز هم مثل دیوانگان بودم اما اینبار از آن صدا فرار می کردم ولی هر چه دورتر می شدم آن صدا نزدیک تر می شد. نمی دانم چطور او ( ابلیس) مرا یافت ولی (( من)) تو را پیدا نکردم.

المهیمن لحظه ای که تفکراتت را در دست نوشته های پیام آورت خواندم منقلب شدم اما نمی دانم که چرا این انقلاب درونی باعث نشد تا آنگونه که می خواهی باشم.

المعنی وقتی اولین بار غلظت بودنت را فهمیدم و با تو در آمیختم نفس هایم به شماره افتاد و بریده بریده شد درست مثل زمانی که غرق در گناه شدم ، آن زمان هم نفس کشیدن برایم مشکل شده بود و نفس هایم قدرت این را نداشت تا توانایی فریاد را بمن بدهد و این خدیان گناه آلود را با دم مسیحایی نابود کنم.

القدوس با تمامی ندانسته هایم این را خوب می دانم که تو در تمامی لحظات  گناه آلودم با (( من)) بودی و مرا می دیدی اما این ((من)) بودم که  .  .  .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/07/22ساعت 17:21  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

چقدر احمق هستند کسانی  که فکر می کنند الوهاب در ساعت ها و لحضات خاصی به آنها نزدیک تر است آنها چگونه می توانند الماجد را فقط در زمان اذان و در حال نماز خواندن و در مکه به خود نزدیک تر تصور کنند در حالی که حضور او در پیرامونمان از حضور خود ما پُررنگ تر و پُرمعنا تر است . و همواره مواظب است تا نخ نازک بادبادک هایمان پاره نشود.

چگونه است که حاجیان در تمامی طول زندگی خود او را در کنار خودشان نیافته اند و برای یافتنش ، بت پرستانه به سلاخ خانه یک میلیون و هفتصد هزار گوسفند می روند تا فقط حضور او را به خود نزدیکتر حس کنند.

نمی دانم که چرا دیگر هیچ کسی با دیدن غذا خوردن یک سوسک آشپزخانه به یاد عظمت العظیم نمی افتد؟

ولی در عوض با دیدن یک برج بزرگ (ساخته دست بشر) و یا با دیدن قتل عام مردم نام او را بر لب جاری می کنند!!!

ای آفرینندة کفتارهای وحشی نمی خواهم از تو در زمان و مکان خاصی یاد کنم پس به هرمس بیاموز که در هر باز و بسته شدن دریچة سه لتی قلبش از تو یاد کند.

مهم نیست که باور می کنید یا نه ! ولی نیاز به نوشتن این مزخرفات در کثیف ترین جا به ذهن هرمس خطور کرد. پس او آنجا هم می تواند باشد و حضورش را حس کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/06/10ساعت 13:42  توسط هرمس | 

موضوع : زجه های رب

(( ۱۵۹)) 

 

و از آن برگ روان در جوی آب چنین صدا بر آمد : کلافه ام هرمس ؛ کلافه. از چه رو اینچنین کلافه و پریشانی و بر خود می پیچی ای پروردگار؟!؟ هرمس اینطور لفض قلم با من صحبت نکن چون بیشتر کلافه ام می کنی. هرمس تو انگار کور شدی و نمی بینی که چطور بر تعداد کرکس ها و بوقلمون ها افزوده می شود! خداوندا یک اشارهٌ تو بر متعادل نگه داشتن آنها کفایت می کند. هرمس بار آخرت باشد این طور خطابم می کنی و حرف می زنی. برای همین کلافه ام چون کنترل این ((حیوانات نیایش گر)) از دستم خارج شده . هفت سال پیش فهمیدم مردم (من) را گم کرده اند و فکر می کنند زیرعبای روحانیون پشمالو پنهان شده ام و یا (من) را در لای کتاب هایی که نمی توانند بفهمند چه نوشته ، جستجو می کنند.

آری انگار تو را گم کرده ایم ای همه جا حاظر. هرمس دلم گرفته برای اینکه هیچ یک از شما آدم ها اسم کسی که زباله های منزلتان را جمع می کند، نمی دانید. دلم گرفته از اینکه شما آدم ها فقط برای بهشتم پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایتان را تر و خشک می کنید (نه برای انسانیت). دلم گرفته از آدم های که (( با هم می جنگند ولی یکدیگر را نمی شناسند. ولی برای کسانی می جنگند که یکدیگر را خوب می شناسند)). دلم گرفته از پسران و دخترانی که به یکدیگر عشق می ورزند تا به رختخوابِ هوس برسند. دلم گرفته؛ چون هیچ یک از شما آدم ها دیگر (من) را در خوشحالی خود شریک نمی کنید و یادی از (من) نمی کنید.

دلم گرفته؛ برای اینکه دیگر هیچ یک از شما آدم ها شب زنده دار نیستید تا پرواز خفاش ها را نگاه کنید.

برای همین دل گرفتگی هاست که آسمان شب بیشتر وقتها صاف و پُر ستاره نیست.

چرا ساکتی هرمس؟ ای آفریننده ،حال تو را تنهاترین و دلتنگ ترین ..... یافتم. هرمس تمامش کن و اینطور مضحک با (من) حرف نزن. خداوندا مگر یادت رفته، تو در کتابت همینگونه با ما ( هرمس و تو) سخن گفتی. طوری که انگار یک پادشاه تکیه زده بر تختی بزرگ هستی و ما ( هرمس و تو) یک رعیت برهنه و تا پهنای صورت در خاک سجده کرده. برای همین ما ( هرمس و تو) رعیت وار با تو سخن می گوییم.

مهم نیست هرمس پس مثل یک رعیت بنشین و به فریاد هایم ،به ناله هایم و گله هایم از دست این رعیت های کرکس گونه و بوقلمون صفت گوش کن تا کمی سبک شوم.

آه متاسفم ای خداوند خداوندگان صدای مؤذن می آید باید بشتابم به سوی نماز و در صفوف اول نماز قرار گیرم و شکرانه بخوانم. ناله هایت را بگذار  بعد از اتمام نمازم الان وقت برایم تنگ است. وای بر تو ای هرمس! تو هم مثل تمام کسانی که گفتگوی با (من) را فقط در نماز خواندن میمون وار خلاصه می کنند احمق هستی!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/05/05ساعت 1:59  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

داستان اِدریس پیام آور تو را خوب بلدم ، همان داستانی که به عزرائیل گفتی با بندگان من عهد و پیمان دوستی نبند!

آری تو خود از ابتدا می دانستی چه موجودی را می آفرینی برای همین بود که زمین بی سروته و جهانی مملو از جهان را برای دور کردن ما ( هرمس و تو ) از خودت و بهشتت ساختی . و بعد آن تراژدی مضحک سیب و حوا را به روی سن بردی ( راستی از آن تئاتر چقدر گیرت آمد؟ حتمآ به اندازه ای بود که آدم و حوا را رایگان به زمین بفرستی ).

الجلیل واقعآ فکر می کنی ما ( هرمس و تو ) اینقدر احمق و ساده هستیم .و داستان رانده شدنمان از بهشت را باور می کنیم؟ تو دانا تر از این هستی که چیزی را بیهوده بیافرینی ، شاید قسمتی از نیت تو از آفرینش یک میلیون حشره ، پنجاه هزار گونه مهره دار ، ده هزار نوع پرنده و پنج هزار نوع پستاندار برای تفریح باشد ولی خیلی راحت با این عقل ناقص می شه فهمید که در پشت آن تفریح مرموز قرار دادن ما ( هرمس و تو ) در زمین بوده است.

الممیت دست بردار از این داستان مضحک سیب و حوا ، دیگر هیچ کودکی از شنیدن این قصه به خواب نمی رود . و اینقدر فرشته ات را در مقابل موجودات ضعیف النفسی مثل ما ( هرمس و تو ) خوار و ذلیل نکن چون هنوز هیچ رد پایی از او در گناهانم و وسوسه هایم پیدا نکرده ام هر گناهی که بوده از دل چرکین خودمان ( هرمس و تو) بوده و هیچ لذتی برایمان شادی نمی آورد مگر اینکه با گناه آلوده شود.

الرئوف خوب به نفس های بریده بریده ی هرمس دقت کن حتی نفس های هرمس هم در این دنیای پُر از گناه بالا نمی آید.

آیا به راستی رانده شدنمان از بهشت یک توطئه از جانب تو برای خلاص شدن از ما ( هرمس و تو ) نبوده؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/04/01ساعت 1:59  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

حرف اول :

به مانند گوسفندانی هستیم در میان یک طویله پُر از کثافت و لجن و قفس گونه که چوپانش ( خداوند ) درب طویله را برای گرگ ( ابلیس) باز کرده و چوپانمان ( خداوند) به جای مواظبت از ما ( هرمس وتو) یک گوشه نشسته و از این  بازی و آفرینش خود سرمست آرامیده است . اما جالب اینجاست که خود چوپان، گرگ را آفریده و بعد از عاصی کردن و معلون کردنش او را به سوی گوسفندان ( هرمس و تو) راند . و به گرگ مهلت داد تا دنیا استواره به گله می تواند حمله کند .

قرآن مجید سوره الآعرَاف آیه 13: خدا بشیطان گفت که از این مقام فرود آ که ترا نرسد که بزرگی و نَخُوت ورزی بیرون شو که تو از زمره فرومایه گانی .14: شیطان گفت تا به روزی که خلایق برانگیخته شوند مهلت ده مرا . 15: خدا فرمود البته مهلت خواهم داد!!!

و ما ( هرمس وتو) همچنان از روی ترس به پای تو سجده می کنیم چون به یاد می آوریم سرگذشت تیره و رنگ به خون گرفته قومهای ثمود و لوط و... تو را .

قرآن کریم سوره غافر آیه 14: خدایی که بالا برنده درجات است صاحب عرش عظیم است روح را به امر خود به هر که از بندگانش بخواهد می فرستد تا خلق را از روز قیامت بترساند. 30: مثل روزگار ناگوار قوم نوح و عاد و ثمود و امم بعد از اینان خدا هیچ اراده ظلم در حق بندگان نکرد!!!

مگر نه اینکه خورده می گیریم به بعضی از دولتمردان که موجب تبعیض نژادی در بین ملل ها شدند و آنها را جزء منفورترین آدمها می پنداریم . وای بر تو ای الله که در بین بندگانت تبعیض قائل میشوی.

قرآن مجید سوره القارعة آیه 6: پس کسیکه ترازو های ( اعمال) او سنکین است .7: در بهشت به آسایش خواهد بود.8: امٌا کسیکه ترازوهای ( اعمال) او سبک است.9: جایگاهش در قعر جهنم است.9:و چگونه سختی هاویه را تصور توانی کرد.10: هاویه همان آتش سخت سوزنده است.

واقعآ با حرام کردن این شراب ناب توی دنیای برزخ گونه مضحک ترین کار را انجام دادی و اسم ما را گذاشتی شراب خور در حالی که خودت شراب و حوری می بخشی و پخش میکنی.

قرآن کریم سوره الزٌخرُف آیه 71: و برآن مؤمنان کاسه های زرین و کوزه های مملو از طعام لذیذ و شراب طهور دور زنند.

قرآن مجید الدٌخان آیه 54: و همچنین با حوریان زیبا چشم همجفت قرار داده ایم.

گویند بهشت با حور خوش است                    من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار                    که آواز دهل شنیدن از دور خوش است

خواجه امام حجٌة الحق حکیم ابُوانقح

 

اگر برده و برده داری جزء پست ترین کارها در قآموس انسانیت است پس چرا به ما وعده برده میدهی؟

قرآن کریم سوره الواقِعة آیه 17: و پسرانی که جوانیشان ابدی است گِرد آنها به خدمت می گردند و طواف می کنند.

آورد باظطرابم اول بوجود                     جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم باکراه و ندانیم چه بود                     زین آمدن و بودن و رفتن مقصود

خواجه امام حجٌة الحق حکیم ابُوانقح

حرف دوم :

و خدا باور کن که تو ما را به بازی گرفتی یک بازی پُر زخم و درد آلود و قبول کن برای این تو ما را تک تک به دنیا آوردی بدون آنکه خودمان بخواهیم و در خاک می افکنی قبل از اینکه آماده باشیم ، چون بگویی هیچ کسی نمیتواند مثل تو اینطوری باشد و ما ( هرمس وتو) محکوم هستیم نظاره گر قدرت تو باشیم و تو و قدرتت همیشه مثل یک سایه سرد پُتک آهنی در بالای سرمان سنگینی می کنی.

ما که بجز دستان جادویی تو دست دیگری نمی بینیم . با یک دست صحنه خاکی را ساختی و با دست دیگرت ما ( هرمس وتو) را مانند عروسک ( خیمه شب بازی ) وارد بازی کردی . اگر کفر گفتیم و اگر عصیان کردیم جای تعجب نداره چون حرکت از دستان تو بوده است پس از ما خورده نگیر که چرا کارهای ناروا انجام می دهیم.

سالهاست که بندگانت ( هرمس وتو) را در این صحنه خاکی با هزاران آهنگ می رقصانی و بعد در ترازویی بار گناهانشان را وزن میکنی اگر کفر گفتند و عصیان کردند بعد از صادر کردن حکمت باید در آتش خشم تو بسوزند ترازویی که فقط احکام دینی و مذهبیت به حساب اعمال نیک میآید . باید به ترازویت هم شک کرد چون انسانیت را در اینها وزنی ندارد . معنی عدالت و عدل تو را هم در حکم صادر کردن فهمیدم!

حرف آخر:

و در تمام طول عمر چشمهایمان را در رویای تصویر آن دنیا خیره کردی و به همه گوشزد کردی که دوزخ را نصیب کفر گویان میکنی و هر کسی غیر از تو را انتخاب کند آتش دوزخ را سوزان تر برایش خواهی کرد.

ای پروردگار ما (هرمس و تو) هر وقت نامی از تو آورده می شود به یاد روز رستاخیز و دوزخ و بهشت و گناهانمان و مرگ می اُفتیم و رویای دنیایی که برایمان بعد از مرگ ساختی. ولی دنیایی که وعده اش را در کتاب آسمانیت دادی بجز کفر گفتن چیز دیگری نداشت چون در آن از شراب و برده داری و جماع و حوری و تبعیض بین جهنمیان و بهشتیان و ترس و مهمتر از همه خود پرستی خودت سخن گفتی .

و اگر وعده تو این چنین است به کوری چشم بهشتیان و تو دِگری غیر تو را ستایش میکنم تا در زمره کفر گویان قرار گیرم!!!

ما لُعبتکانیم و فلک لُعَبت باز                  از رُوی حقیقتی نه از رُوی مَجاز

بازیچه همی کنیم بَر نطع وجود               اُفتیم به صندوق عَدم یک یک باز

خواجه امام حجٌة الحق حکیم ابُوانقح

+ نوشته شده در  شنبه 1386/03/26ساعت 1:59  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

ما حتی آبروی بچه های قابیل را هم برده ایم !!! قابیل تنها مرتکب یک گناه شد و دست به قتل زد ولی ما در جامعی زندگی می کنیم که آدمهایی مثل  چارلز کولن ( پسر شیطان )  و رهبران ما در زمان جنگ و حتی خود هرمس  ( قاتل سوسکها) زندگی می کنند و شاید به اندازه تعداد ماههای سن خود مرتکب قتل شده باشند.

نمی دانم جایی در دنیا هست که مردمانش به اندازه مردم ما در لا به لای حرف های روزمره شان قسم بخورند یا نه ؟ قسم برایمان آنقدر عادی شده که به صورت ضمیر ناخودآگاه در لا به لای کلمات مان آورده می شود .

مجبوریم برای اثبات راستی و صداقت گفته هایمان قسم های بیشتری بخوریم . در واقع قسم می خوریم چون نسبت به یکدیگر بی اعتماد هستیم و چقدر نفس عمیق کشیدن در کشوری که مردمانش به یکدیگر اعتماد ندارند دشوار است .

مردمانی که اعتماد نکردن را شرط عقل می دانند و اعتماد ورزیدن را بی احتیاطی . آنقدر نسبت به هم بی اعتماد شدیم که دیگر کمتر ماشینی ست که مجهز به دزدگیر نباشد. روی دیوار بسیاری از خانه های شهر نرده های آهنی نصب شده . سقاخانه ای نیست که کاسه اش زنجیر نشده باشد  و دورش حفاظهای آهنی جوش نخورده باشد . بیشتر طبقات اول و دوم ساختمانها حفاظ فلزی دارند . پشت بیشتر پنجره خانه های مسکونی دو پرده نصب شده . غالبآ یک پرده تور و زیر آن یک پرده سفید و ضخیم برای محافظت از نگاهای دزدکی مردم .

حالا دیگر اینها جزئی از فرهنگ ما شده هر چند به لطف ذوق و هنر ایرانی نرده های  آهنی سر دیوارها را با گل های فلزی و حفاظ پشت پنجره ها را با فرفوژه می آراییم تا بپنداریم همه این ها برای زیبایست نه ایجاد امنیت .

اما واقعیت چیز دیگریست!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/21ساعت 1:59  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

                                               

یا این پست را نخوانید و یا بعد از خواندن آن شهامت داشته باشید وحکم صادر کنید.

تق ، تق ، دادگاه رسمی نیست !!! متهم لطفآ بایستد. آه ببخشید العدل به یاد نداشتم شما از نور هستید پس با کم و زیاد کردن نور خود به کیفر خواست جواب بدهید.

آیا شما بوده اید که لجن ترین و پست ترین و کثیف ترین ها را برای سرشت و بنیه آدمی به کار گرفتی؟؟؟

( الخالق نورش را کم می کند )

قبول دارید که در سرنوشت انسان ها دست برده اید؟؟؟ و به قول صادق (ع) بدبخت در رحم مادر بدبخت است و خوشبخت در شکم مادر خوشبخت و آنها را گریزی از تقدیر تو نیست . (المقتدر نورش را کم می کند)

آیا شما اعتراف می کنید که به انسانها عقل داده اید ولی اختیار را از آنها دریغ کرده ای ؟؟؟ (المتکبر  نورش را زیاد می کند )

آیا قبول دارید که در گذشته برای تمامی قوم ها و ملت ها بیش از هزار پیام آور را برای هدایت آنها فرستاده بودی ولی در زمان ما ( هرمس و تو ) آنها را به حال خودشان رها کردی تا هر روز بر گناهانشان افزوده شود ؟؟؟ ( الهادی نورش را کم می کند )

آیا مسئولیت جوانانی را که در زیر خاک سرد فرستادی تا در این سن کم دشواری و مشقت به سوی تو آمدن را متحمل بشند را  قبول می کنی؟؟؟ تا کی می خواهی پشت حکمتت پنهان شوی و بر بلا ها و غم ها و دشواری های ما ( هرمس و تو ) بر چسب قضا و قدر بزنی؟؟؟ ( الجبار نورش را زیاد می کند )

ما ( هرمس و تو )چگونه باور کنیم که توی که عالم تر از عالم هستی ابلیس را آفریدی با اینکه می دانستی بعد از70هزار سال عبادت به تو پشت خواهد کرد. آیا این هم یکی از ضعف های تو و یک گاف بزرگ  در آفرینشت نیست ؟؟؟ ( العلیم نورش را کم می کند )

آیا منکر این هستی که در آزمایشگاهت بعد از دو میلیون و پانصد هزار سال هنوز هم اشتباهاتی از سوی کارگرانت سر می زند و انسان هایی همچون مجتبی ( همسایه هرمس ) ژورژ ( بازیگر فیلم روز هشتم ) و دخترکی که هرمس حتی صورت او را هم ندیده ولی گاه گداری فریاد ها و زجه هایی را که برای شکوه از تو به آسمان سر میده را می شنود و خواب برای چند روزی از چشمان هرمس رخت می بندد را، می آفرینی؟ پاسخ تو به آنها چیست ؟؟؟ (النور نورش را زیاد می کند )

زیاد تر از همیشه !!! آه چه اتفاقی دارد می افتد ؟ داریم کور می شویم ! از چه عصبانی هستی ؟ نورت را کم کن و از واقعیت های آفرینشت فرار نکن .

آیا این درست است که به  آدمیان یک خیال واهی تزریق میکنی ؟؟؟ رویای بهشت ، بهشتی که تنها چیزهای وسوسه انگیزش شکم چرانی و لمیدن و تکرار روزهای کسالت بار خوشی و شهوت چرانی است . (الشهید نورش را کم می کند ) خاموش ، روشن ، خاموش ، روشن ، روشن ، خاموش ، چرا به سو سو افتاده ای؟

باید توضیح بدهی که چطور می توانی آدمیان را بعد از مرگ شان هزاران و یا میلیون ها سال به انتظار بگذراری ؟؟؟ انتظاری که کشنده تر از مرگ و عذاب دوزخ است .( برای الوکیل نوری نمانده تا کم شود) صبر کن اجازه نداری خاموش بشوی باید بمانی تا بندگانت ( هرمس و تو) حکمت را صادر کنند . باید بشنوی شکایت آنهایی را که می خواستند مثل آن پنج نفر برای تو عزیز باشند ولی تو نخواستی و همیشه سایه سنگین آنها را مثل پوتک بر سر ما ( هرمس و تو ) کوباندی.

یکی دیگر از اتهاماتت ای الظاهر این است که از داشتن چنین بندگانی همچون ما ( هرمس و تو ) به خود می بالی و تظاهر به خرسندی می کنی در حالی که کمتر آدمی هست که جلوی آینه بایستد و از دیدن آنچه که در پشت آن صورتک بزک کرده  قرار دارد حالش بهم نخورد. چگونه از آفرینش بندگانی مثل ما ( هرمس و تو ) که آنقدر گستاخ شده اند که تو را به میز محاکمه می کشند به خود آفرین می گویی؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/16ساعت 1:59  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

تا حالا شده کاری را بدون اجازه پدر ومادرتون بخواهین انجام بدین و خودتون هم نسبت به اون کار حس خوبی نداشته باشین یه حسی مثل حس گناه . در اون لحظات تمام نیروهای ماورأی طبیعت دست در دست هم می دهند تا شما را از انجام آن کار بازدارند حتی اگر شده یک پشه در چشم شما می رود تا مانع شما شود یا حتی یک اتفاق غیره منتظره دیگر . ولی شما با لجاجت مصر بر انجام آن کار هستید .

مگر نه اینکه پریدن از پل هوایی که در بالای یک اتوبان پُر تردد قرار دارد خودکشی به حساب می آید .

مگر نه اینکه با دست و پای بسته وارد عمق 5/2 متری دریا شدن خودکشی به حساب می آید .

و مگر نه اینکه خودکشی از بزرگ ترین گناهان نابخشودنی نزد خداوند است .

وقتی علی (ع ) داشت برای به جا آوردن آخرین نماز به مسجد می رفت درحیاط مرغان با منقار لباس او را کشیدند و در هنگام خارج شدن گیره در به شال او گیر کرد و حتی فرشته خواب در مسجد به سراغ ابن ملجم آمد و او را در خواب فرو برد . ولی علی ( ع ) با علم بر اینکه می دانست چه چیزی ( مرگ ) در انتظار اوست ابن ملجم را از خواب بیدار کرد . آیا به واقع در آن مقطع از زمان شهادت ( مرگ ) علی ( ع ) بیشتر به نفع اسلام و مسلمین بود ؟؟؟ آیا او فقط به خود و رستگاری خود ( خلاص شدن از این دنیا ) نمی اندیشید ؟؟؟

فُزتُ و رب الکَعبه  ( به خدای کعبه که رستگار شدم ) !!!

به خاطر اینکه به عقاید بعضی از دوستان توهین نکرده باشم و آنها را از دست هرمس ناراحت نکنم در مورد شهادت ( مرگ ) رضا ( ع ) که خیلی حرفها در موردش دارم سخن نمی گویم . فقط توجه شما را به سخنان رضا ( ع ) قبل از خوردن سم به دست مأمون در فیلم ولایت عشق جلب می کنم و بس .

به راستی که شهادت حسین ( ع )  و هفتاد و دوتن از یارانش برای بقا و احیاء نماز و اسلام بوده  و شهادت حسین ( ع ) چه برای هرمس و شما از قداست خاصی برخوردار است .

اگر کمی تحقیق کنید متوجه می شوید که بیشتر ( ع )ها به وسیله همسران خود به قتل رسیدند . ( ع )ها برای مسلمانان انسانهایی فوق بشر بودند وهستند . تا آنجایی که گفته اند آنقدرعالم بودند که اگر کسی بود که  راه کره ماه را ازآنها سوال می کرد جواب خود را بدست می آورد !!! پس جرا این ( ع )ها در انتخاب همسر اینقدر ضعیف بودند ؟؟؟ چرا ( ع )ها به نشانه های ماورأی طبیعت که در بالا ذکر کردم توجه نکردند و به سمت مرگ رفتند ؟؟؟ آیا آنها خواستار مرگ ( خودکشی ) بودند ؟؟؟   

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 15:28  توسط هرمس | 

(( ۱۵۹)) 

 

حرف اول:

 وقتی روح الله موسوی ( خمینی ) از بازرگان درخواست کرد که دولت تشکیل بدهد بازرگان نپذیرفت و درجواب به موسوی گفت : مردم برای شما سه صلوات می فرستند ولی برای پیغمبر خدا یک صلوات واین برای من غیر قابل قبول است

حرف دوم :

 و زخم دیگر آنکه وقتی اسم ابوالفضل در یک سخنرانی یا یک نوحه می آید مردم با آه و ناله و درد از او یاد می کنند آنچنان غرق در کلمه ابوالفضل می شوند که تمامی سرگذشت او را در چند لحضه مرور می کنند . ولی اگر در همان سخنرانی اسم خداوند آورده شود مردم به کلمات قبل و بعد آن ( خداوند ) فکر می کنند ولی در مورد کلمه خداوند هیچ تفکری به ذهنشون نمی رسد و به یک نوع خلاء فکری می رسند.

برای علی آنقدر غرق در مصیبت می شوند که با دست و زنجیر و قمه ( مراسم قمه زنی ) بر سر خود می زنند . ولی همانها حاضر نیستند که 5 ثانیه بیشتر سر خود را روی سجاده بگذارند و در برابر خداوند سر فرود آورند تا به بزرگی خداوند و کوچکی خودشان بیشتر فکر کنند.

حرف سوم :

 پس چرا ما مشقات و رسالتهای امامان دیگرمان را فراموش کردیم و کمتر از آنها یاد می کنیم . به صورتی که در طول سال ( قمری ) فقط موقع تولد و مرگ ( شهادت ) آنها رابه یاد می آوریم . شما چند نفر را می شناسید که به محمٌد باقر یا محمٌد جواد و یا حسن عسکری متوسل بشن و برای آنها روضه یا نذری بدهند ؟؟؟

در صورتی که هرمس آدمهایی را می شناسد که اسم دوازده امام را بلد نیستند ولی برای علی اصغر و یا ابوالفضل ( که نه امام بودن و نه پیغمبر ) خیرات پخش می کنند !!!

چرا همیشه دنبال فرعیات هستیم و از اصل غافل می شویم و آن را فراموش می کنیم ؟؟؟

آهای با توام : چرا وقتی اسم خداوند ( اکبر )  را می شنوی از بزرگی خدا  مو بر تنت سیخ نمی شود ولی وقتی اسم حسین را عباء پوشان فریاد می زنند اشک می ریزی؟؟؟

چرا وقتی سر روی سجاده می گذاری اینقدر سبک و راحت سر خود را بلند می کنی  بدونه اینکه بدانی در برابر چه کسی سر فرود آوردی ( مثل کلاغهایی که برای خواستن و برداشتن روزی و دانه نوک می زنند و سر فرود می آورند )

حرف آخر :

 خدا با توام : چرا اینقدر نا جوانمردانه بزرگی چرا چرا چرا ؟؟؟ تو آنقدر بزرگی که وقتی می خوام خوبی کنم و یا به یک دردمند کمک کنم نمی تونم منکر این بشم که برای رضای توست که دارم این کار را می کنم . وقتی می خوام گناه کنم نمی تونم نادیده ات بگیرم . وقتی می خوام دوستت داشته باشم آنقدر بزرگی که می ترسم توی دلم جا نشی !!! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/08ساعت 1:59  توسط هرمس | 

برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست.‏ بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره .‏ پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را بازگو کنید تا هرمس آنها را در وبلاگ انعکاس دهد.  

Web Counter
Web Counter

زخم های هرمس


پیوندها

اهدای عضو
مثنوی معنوی
صادق هدایت
دکتر علی شریعتی
سایت رسمی هدایت
مثل آب برای شکلات
در ستایش دیوانگی
آوای آزاد
ستاره شمال
گندم
و حال باز مانده ام چرا ؟
جسد
هزار توی ذهن
روزها و کاغذهای مچاله
یه دل کوچولو
سایه
افق روشن
فریاد از سکوت
آنجل
آشغال
دختر بچه اهوازی
تنها شبگرد
سنگ کاغذ قیچی
مهر گیاه
مسیحا
رسول اردیبهشت
ژاندارک
دختر بارانی
سحر
ترنم لحظه ها
آخرین نفس
دیگری
دومان
ساز شکسته
کیشرا
جزامی
دین گمشده بشریت
مخالف فیلترینگ


 RSS 





هرمس

 

نوشته های قبلی

آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386