تبليغاتX
زخم های هرمس - لکه های ننگ روی دامن ذوالجلال

 

نوشته های پیشین
 حق الناسی بر گردن الحق
خدایان گناه آلود
الخالق ِ فراموش شده
زجه های رب
توطئه خداوند
آیه های شک بر انگیز و پُر تردید!!!
کاسه های زنجیر شده سقاخانه
متهمی به نام عزوجل
خودکشی (ع )ها
خدا ناجوانمردانه بزرگ است
مسلمانان به بهشت نمی روند!!!
لکه های ننگ روی دامن ذوالجلال
ظاهر تو


 

 

 

زخم های هرمس

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد

(( ۱۵۹)) 

خواهشآ آنهایی که اوقات خوشی را سپری می کنند این پست را نخوانند .همه چیز خیلی اتفاقی رخ داد بدون هیچ تشریفاتی و بدون هماهنگی قبلی ، هرمس از المتعال دعوت کرد تا یه مسافرتی بر زمین داشته باشد . هرمس فکر نمی کرد الحق قبول کند اما البر آمده بود همین که آمده بود برایم کافی بود اما الضار می خواست دنیای انسان ها را هم ببیند . المقدم را با خود همسفر خیابانهای زمین کردم سعی کردم خوشایندترین چهره ی زمین را به او نشان دهم برای همین او را به مساجد بردم و او مساجد پُر زرق و برق با مناره های بلند را دید و هیچ نگفت . امامزاده های متبرک فراوانی که به قربانگاه های مردم تبدیل شده بود را دید و هیچ نگفت . هیئت های شلوغ و مساجد خالی را دید و به روی خودش نیاورد و هیچ نگفت .شب عاشورا در خیابان بهار پژوی آلبالویی را که با سرعت از کنارمان رد شد را دید و دید که در آن یک مرد و زنی با آرایش غلیظ نشسته بودند و در حال ... او دید و باز هیچ نگفت .
موش سیاهی را دید که به نوزاد خود شیر می داد به هرمس گفت این را (( من )) آفریدم ، هرمس گفت بله تو آفریدی و زیباست . او را به خانه ایی که سال ها ترکش کرده بود و ما ( هرمس و تو ) را تنها گذاشته بود بردم و او دید که همان مردمی که برای طواف خانه اش محُرم شده بودند برای اینکه صوابشان از این حّج کامل شود به زیارت خانه شیطان هم می روند و با هفت سنگ در دست در حال طواف کردند هستند او دید و باز هم هیچ نگفت .
به کمی آن طرف تر جایی که همسایه هایش زندگی می کردند رفتیم همسایه ایی ثروتمند اما گرسنه . او را به بوجومبوا شهری زیبا در بوروندی بردم به محض رسیدن ما فریادی توجه او را جلب کرد . فریاد های گوش خراش و آزار دهنده . ولی هیچ کس به آن توجه نمی کرد انگار برای همه عادی بود و به آن زجه ها عادت کرده بودند . صاحب فریادها کودکی بود که رو به آسمان کرده بود و با حنجره ایی که رو به پارگی می رفت این طور فریاد بر می کشید : ای خدا اگر گناه من پدر و مادری بیمار به ویروس است گناه تو هم آفرینش من بیمار است ، ای گناهکار دست بردار از این آفرینش بیمارت تا کی ... . هرمس به الخبیر نگاه می کرد و الوالی به کودک و هیچ نمی گفت . در سکوت باز همسفر شدیم و بین راه به جنگلی که به مانند دریایی سبز رنگ بود رسیدیم و او سریع گفت: که این نیروی (( من )) بوده که این جنگل را اینقدر انبوه و نفوذ ناپذیر کرده است . هرمس لبخندی زد و گفت بله تو آفریننده ی قادری هستی .
شنیده بودم که در اوکراین آدمیان بهشتی ساختند ولی نمی دانستم که این بهشت از چه چیزی ساخته شده و در آن چه می گذرد . به آنجا رفتیم و در شهر سواستوبول توقف کردیم آنجا خانه هایی بزرگ و مجلل که با چراغ های فراوان تزئین شده بودند قرار داشت خانه هایی با اطاق های فراوان ، اطاق های به سادگی حمام خانه های خودمان ولی حتی دریغ از یک آینه بخار زده !!! در هر یک از این اطاق ها زنان و دختر بچه هایی بودند که حاضر می شدند برای گرفتن چند گریونا کاسه ی توالت را با زبانشان بلیسند و تمیز کنند و بعد در رختخواب های که به خاطر عرق شهوت نمناک شده بود بغلتند . هرمس از خجالت دیدن این صحنه ها سرش را پایین گذاشته بود ولی متعجبانه دید که العظیم سرش ، از سر هرمس پایین تر بود و هیچ نمی گفت .
فکر می کنم عصبانی شده بود که به اذن او در طریق العرضی ناگهان خود را در صحرایی در آریزونا دیدم او دستان خود را باز کرده بود و به دور خود می چرخید از آنچه که رخ می داد گیج شده بودم .ناگهان از زیر این کلوخ ها و شن ها درختانی چند ساله بیرون زد و رودخانه ای که انگار هزاران سال اینجا قرار داشت جاری شد و تا چشم کار می کرد سبزه بود و زیبایی . الجلیل نگاهی به هرمس کردو گفت : هنوز هم می توانم دنیایی زیبا بیافرینم ، هرمس به نقطه ایی نامعلوم خیره شد و گفت اگر می توانی مخلوقی پاک بیافرین ای آفریننده ی زیبایی .
تصمیم گرفتیم بدون توقف به سفر خود ادامه دهیم در دیترویت او دید که چگونه پدرکشی و خفه شدن نوزادان از سوی فرزندان و مادران رسم شده . و یا در ماساچوست ازدواج همجنس بازها در کلیسا ثبت می شود ولی باز هیچ نمی گفت . در سرزمین آفتاب به او نشان دادم که چطور انسان ها را برای بدست آوردن اعضای بدنشان قاچاق می کنند .
به انتهای سفرمان نزدیک می شویم القابظ به خاطر فخرفروشی بیشتر راه نپال را درپیش گرفت وقتی به بالای کوه های دائولاگیری ، شیشاپانگما ، آناپورنا ، k2 ، نانگاپارت در هیمالیا رسیدیم او فریادی برآورد و گفت : چه دستانی به غیر از دستان (( من )) می تواند چنین منظره ای عظیم و وصف ناپذیر را خلق کند ؟؟؟ آیا واقعا زیبا نیست هرمس ؟؟؟ هرمس آنقدر از این سفر خسته شده بود که حتی نمی توانست نفسی عمیق بکشد و آهی را که از روی آنچه در این سفر دیده بود از سینه خارج کند فقط چند بار سرش را تکان داد و به این قلعه ی 8848 متری نگریست و اجازه داد لبخندی ملیح بر روی لبانش نقش ببندد .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/01ساعت 1:59  توسط هرمس | 

برای هرمس هیچ وقت سن . جنسیت و تحصیلات آدمها مهم نبوده و نیست.‏ بلکه افکار . تفکر و نوع نگاه افراد به دنیای اطرافشون برای هرمس از همه چیز مهمتره .‏ پس خیلی راحت میتوانید افکار و تفکرات خود را بازگو کنید تا هرمس آنها را در وبلاگ انعکاس دهد.  

Web Counter
Web Counter

زخم های هرمس


پیوندها

اهدای عضو
مثنوی معنوی
صادق هدایت
دکتر علی شریعتی
سایت رسمی هدایت
مثل آب برای شکلات
در ستایش دیوانگی
آوای آزاد
ستاره شمال
گندم
و حال باز مانده ام چرا ؟
جسد
هزار توی ذهن
روزها و کاغذهای مچاله
یه دل کوچولو
سایه
افق روشن
فریاد از سکوت
آنجل
آشغال
دختر بچه اهوازی
تنها شبگرد
سنگ کاغذ قیچی
مهر گیاه
مسیحا
رسول اردیبهشت
ژاندارک
دختر بارانی
سحر
ترنم لحظه ها
آخرین نفس
دیگری
دومان
ساز شکسته
کیشرا
جزامی
دین گمشده بشریت
مخالف فیلترینگ


 RSS 





هرمس

 

نوشته های قبلی

آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386