ما حتی آبروی بچه های قابیل را هم برده ایم !!! قابیل تنها مرتکب یک گناه شد و دست به قتل زد ولی ما در جامعی زندگی می کنیم که آدمهایی مثل چارلز کولن ( پسر شیطان ) و رهبران ما در زمان جنگ و حتی خود هرمس ( قاتل سوسکها) زندگی می کنند و شاید به اندازه تعداد ماههای سن خود مرتکب قتل شده باشند.
نمی دانم جایی در دنیا هست که مردمانش به اندازه مردم ما در لا به لای حرف های روزمره شان قسم بخورند یا نه ؟ قسم برایمان آنقدر عادی شده که به صورت ضمیر ناخودآگاه در لا به لای کلمات مان آورده می شود .
مجبوریم برای اثبات راستی و صداقت گفته هایمان قسم های بیشتری بخوریم . در واقع قسم می خوریم چون نسبت به یکدیگر بی اعتماد هستیم و چقدر نفس عمیق کشیدن در کشوری که مردمانش به یکدیگر اعتماد ندارند دشوار است .
مردمانی که اعتماد نکردن را شرط عقل می دانند و اعتماد ورزیدن را بی احتیاطی . آنقدر نسبت به هم بی اعتماد شدیم که دیگر کمتر ماشینی ست که مجهز به دزدگیر نباشد. روی دیوار بسیاری از خانه های شهر نرده های آهنی نصب شده . سقاخانه ای نیست که کاسه اش زنجیر نشده باشد و دورش حفاظهای آهنی جوش نخورده باشد . بیشتر طبقات اول و دوم ساختمانها حفاظ فلزی دارند . پشت بیشتر پنجره خانه های مسکونی دو پرده نصب شده . غالبآ یک پرده تور و زیر آن یک پرده سفید و ضخیم برای محافظت از نگاهای دزدکی مردم .
حالا دیگر اینها جزئی از فرهنگ ما شده هر چند به لطف ذوق و هنر ایرانی نرده های آهنی سر دیوارها را با گل های فلزی و حفاظ پشت پنجره ها را با فرفوژه می آراییم تا بپنداریم همه این ها برای زیبایست نه ایجاد امنیت .
اما واقعیت چیز دیگریست!!!
